این مطلب برای مجله گردشگری پینورست نوشته شده. برای رزرو آنلاین اقامتگاه به سایت پینورست مراجعه کنید.
سفرنامه اصفهان ، ایران- به قلم Andreas Moser – اولین بار در دسامبر ۲۰۱۸ و ژانویه ۲۰۱۹ وقتی از مراسم سال نو/ کریسمس کشورم فرار کرده بودم، به ایران رفتم. به این امید که بتوانم از این مراسم آزاردهنده دور بمانم.
با این حال خیلی از ایرانیهایی که فکر میکردند کریسمس و سال نو یک چیز هستند باز هم به من تبریک میگفتند. (سال نو ایرانیها ۳۱ م مارس است).
در تهران خیلی از مغازهها درختهای دکوری کریسمس و بابانوئل داشتند. به زمان سفرم اشاره کردم تا بگویم از آن موقع تا حالا بعضی از چیزها در ایران تغییر کرده است.
من در سال ۲۰۰۸/۲۰۰۹ هنوز وبلاگنویس نبودم، برای همین فقط با گوشیام چندتایی عکس گرفتم.
دلم میخواست بین شهرهای بزرگ ایران بگردم برای همین تصمیم داشتم با اتوبوس یا قطار سفر کنم.
ولی خوشبختانه دوستانی که در تهران پیدا کرده بودم من را به دفتر ایرانایر بردند و آنجا سهتا پرواز به تهران، اصفهان و شیراز به من پیشنهاد دادند که سرجمع 85 یورو میشد و من را از سهروز مسافرت زمینی در کویر نجات میداد.
بنابراین سه تا بلیت دستنویس برای یک هواپیمای قدیمی توپولوف روسی برایم صادر شد.
راستی یادم میآید که آنجا برای هر زبانی جدول کلمات متقاطع داشتند.
بعد از شلوغیهای تهران (که با ۱۳ میلیون جمعیت بزرگترین شهری بود که من در ایران دیدم) وقتی اصفهان را دیدم به نظرم آمد که با ۲ میلیون جمعیت خیلی آرامتر و زیباتر از تهران است.
ولی متاسفانه هوای خیلی سرد و گرفتهای داشت.
در واقع من انتظار نداشتم ایران زمستان داشته باشد. این یکی از ۵۴۱ مورد غافلگیرکنندهای بود که در آن دو هفته اقامتم در ایران با آنها مواجه شدم.
در تهران پیش آشنایانم اقامت میکردم، برای همین این اولینباری بود که مجبور بودم هتل بگیرم. چون بانکهای ایران به خاطر تحریم به سیستم بانکداری بینالمللی دسترسی ندارند و مسافران نمیتوانند برای برداشت پول از کارت خودشان استفاده کنند و باید تمام پولی را که نیاز دارند نقداً با خودشان ببرند.
تمام شدن نقدینگی بدشانسی بزرگی است. راستش نه آنقدرها هم، چون خیلی از مسافرهایی که به ایران رفتهاند میگویند آنقدر به خانهی آشناهایشان در ایران دعوت شدهاند که مجبور نبودهاند پول زیادی خرج کنند.
ایران یکی از مهماننوازترین کشورهای دنیاست.
برای همین وقتی فهمیدم که یک اتاق شبی ۲۰۰۰۰۰ ریال میشود خیلی تعجب کردم. دویست هزار! هیچوقت در محاسبهی اعداد بزرگ خوب نبودم، ولی به کمک دفترچهم فهمیدم که چیزی حدود ۱۵ یورو میشود. طبق نرخ ارز این روزها میشود حدوداً ۶ یورو، که نشاندهندهی نرخ بالای تورم در ایران است.
ولی بهتر است زود هیجانزده نشوید. چون این یعنی الان اتاقها در ایران ۶۰۰۰۰۰ ریال هستند و شما مجبورید کاغذ بیشتری با خودتان به اینور آنور ببرید.
حالا که بحث کاغذ شد باید بگویم، یکی از پیشنهادات سایت راهنمای lonely planet به مسافران این است که همراه خودشان کاغذ توالت ببرند.
نکته ی خوبیست.
البته پیشنهاد بهتر این است که بگویم به هیچوجه در طول سفرتان از توالتهای عمومی استفاده نکنید.
حتی در فرودگاهها، چون دستشوییهای ایران صرفاً فقط یک سوراخ کف زمین است، مثل کمپهای فرانسوی. ولی خب همهجا شلنگهای آبی تعبیه شده است که میتوانید با آنها خودتان را بشویید.
من در خیابان چهارباغ عباسی اقامت داشتم که یکی از خیابانهای اصلی اصفهان محسوب میشود.
با این حال آنجا از خیابانهای فرعی تهران هم ساکتتر بود. اینجا رانندهها حتی برای عبور کردنم از خیابان میایستادند. اصفهان شهری عالی برای آرامش و رها شدن از خیابانهای کابوسوار تهران بود.
تازه کلی هم فضای سبز، پارک و رودخانه برای گردش کردن داشت. راحت میتوانستی مسیرت را پیدا کنی.
اگر هم گم میشدی، همیشه کسی بود که کمکت کند یا در مسیرت همراهیت کند.
بیشتر بخوانید: راهنمای اصفهانگردی: ۱۵ راه برای کشف دوبارهی اصفهان
یک ضربالمثل ایرانی وجود دارد که میگوید: اصفهان نصف جهان. و به این معنیست که اصفهان نیمی از دنیاست.
اصفهان محل تقاطع مسیرهای شمال به جنوب و شرق به غرب ایران بود بنابراین برای قرنها یکی از شهرهای مهم ایران به شمار میآمد و دوبار در تاریخ به عنوان پایتخت ایران نامگذاری شده بود.
و هنوز هم یادگارهای دوران گذر تجار اروپایی و چینی و روسی و عربی از جادهی ابریشم، در قالب معماریهای خیرهکننده باقی مانده است.
من اول به میدان اصلی شهر یعنی نقش جهان رفتم، البته الان اسمش را به میدان امام تغییر دادهاند. هرچند هستند افرادی که هنوز به اسم میدان شاه از آن یاد میکنند.
بعد از انقلاب سال ۱۹۷۹ در ایران، اسم بیشتر بلوارها و میادین ایران تغییر کرد. این میدان آنقدر بزرگ بود (۶۵۰ در ۱۶۰ متر) که من حتی به خودم زحمت عکس گرفتن ازش را هم ندادم. زیرا هرطور هم که عکس میگرفتم در حقش جفا میشد.
آنجا به طرز عجیبی خلوت بود. و با اینکه مشخصاً من تنها توریست آن اطراف بودم ولی هیچکدام از فروشندهها سعی نمیکردند برای خرید کردن من را تحت فشار بگذارند.
فقط فرشفروشها بودند که تلاش میکردند تا من را قانع کنند که باید حتماً یک فرش دستبافت با خودم یه خانه ببرم.
بیشتر بخوانید: راهنمای خرید از اصفهان – مثل اصفهانیها خرید کنید
در یکی از مغازههای کارتپستالفروشی آقایی اصلیتم را از من پرسید، و وقتی که فهمید آلمانی هستم شروع کرد به زبان آلمانی صحبت کردن و گفت قبلاً راهنمای تور بوده و با تورهای آلمانی همکاری میکرده. ولی الان این تورها خیلی کم شدهاند.
داشتیم در مورد علت این موضوع صحبت میکردیم و نظر من این بود که ایران باید اجبار روسری برای زنان را بردارد و به زوجهای ازدواج نکرده اجازه بدهد که باهم یک اتاق در هتل اجاره کنند. این مورد آخر باعث میشد که مسافرهای زوج غیر ایرانی مجبور باشند دوبرابر نرخ اتاق پول پرداخت کنند تا این اجازه را پیدا کنند که باهم اتاق بگیرند.
بعداً وقتی که به اروپا برگشتم و در مورد سفرم به دیگران گفتم، متوجه شدم مشکل اصلی این است که خیلی از افراد ایران و عراق را باهم اشتباه میگیرند و فکر می کنند که ایران هم خطرناک است.
مثل این میمانست که کسی به خاطر مارها و عنکبوتهای بزرگ کویرهای استرالیا هیچوقت به اتریش سفر نکند (توضیح مترجم: استرالیا و اتریش از نظر املایی به هم خیلی شبیهند). در حقیقت ایران حتی از اتریش هم امن تر است.
مهمترین چیزی که باید از میدان امام خرید، گز اصفهان است. شیرینیای مخصوص با مغز پسته.

ترکیب گز و چایی برای صبحانه فوق العاده است، مگر اینکه یکی از دندانهایتان لق باشد. روزهایی که در اصفهان بودم هرروز گز میخریدم و در انتهای سفرم هم چند کیلویی خریدم که با خودم به آلمان ببرم.
و از آنجایی که هیچکدام از اعضای خانوادهام از گز خوششان نیامد، توانستم همهاش را برای خودم نگه دارم.
شاید دلیل اینکه خوششان نیامد این بود که از داخل ویکیپدیا خوانده بودند که مواد سازنده اش چیست . در ویکیپدیا نوشته “بخش شیرین و سفید چسبندهی گز از مادهای ساخته شده که از یک حشره ی کوچک (کیاموفیلا آستراگالیکولا و یا کیاموفیلا دیکورا) استخراج میشود.
این ماده به طور سالانه برداشت میشود و با مواد دیگری مانند پسته و سایر مغزها و گلاب و سفیدهی تخم مرغ ترکیب میشود.” خب، قبول دارم که اصلاً گیاهی نیست و بخش مربوط به مقعدش هم خیلی عجیب است ولی من عاشقش شدم. تازه از نظر ایرانیها هم حلال است.
بیش از هر چیزی باید روی این تأکید کنم که اصفهان شهر مساجد است.
من همیشه از دیدن محوطههای بزرگ مساجد لذت میبردم، از طرفی با اینکه در وسط شهر به این بزرگی قرار داشتند ولی آرامش عجیبی به آدم میدادند. تا حدودی شبیه کلیساها ولی صمیمیتر.
چون در مساجد برخلاف کلیساها میتوان گشتوگذار کرد و راحت روی فرشهای نرم ایرانی نشست.
بیشتر بخوانید: مسجد امام اصفهان: آسایش یک گردش شیرین

الان به عکس آن روزهایم نگاه میکنم که عنقریب بود یک قرآن نفیس قرن سیزدهمی را از مسجد حکیم بدزدم، متعجبم که چور کسی حتی به من نگفت که کفشهایم را در بیاورم.

کلیساها معمولاً سختگیرتر هستند. فقط زمانی که میخواستم از یک طلبه عکس بگیرم، درخواست کرد که این کار را نکنم.
اخرش من هیچ کتابی را ندزدیدم! ولی یک مهر نماز با خودم برداشتم. مهرهای زیادی آنجا بود و من امیدوار بودم که کسی متوجه نشود یکی از مهرها گم شده.

حالا میرسیم به نماسازیهای زیبای داخلی و خارجی بناهای اصفهان، مثل مسجد حکیم.



داخل مسجد امام. که تا قبل از سال 1979 به اسم مسجد شاه معروف بود.

الان که عکسها را در صفحه نمایش بزرگتری دیدم تازه متوجه نقاشی صلیب شکستهی عکس قبلی شدم. نمیدانم آنجا چه چیزی نوشته شده ولی به نظرم قسمت ۲۳ این نوشته باید برایتان جالب باشد.





و این هم از عکس امام خمینی.
همهجای اصفهان مثل حد فاصل مسجد حکیم تا مسجد جامع فریبنده نیست.

جایی در سمت آن خیابان یک مجسمهی سگ بود که شمشیری را قورت داده بود.

مسجد جامع اصفهان، که نمیتوان گفت بزرگترین ولی قطعاً معروفترین مسجد اصفهان است.
چیزی که شما امروز میبینید نتیجهی بازسازی و مرمت و نوسازیهای مداوم این بنا از قرن 8 م تا قرن 20م است. چون قسمتهای مختلف این بنا در دورههای تاریخی متفاوت ساخته شدهاند، دارای سبکهای معماری مختلفیست و در نتیجه این تفاوت سبک باعث شده مسجد جامع به یک موزه ی معماری ایرانی بسیار زیبا تبدیل شود.







در اصفهان بناهای غیر مذهبی زیبایی مثل چهل ستون هم وجود دارد، این بنا به این نام معروف است اما فقط ۲۰ ستون دارد. علت این نامگذاری این است که وقتی تصویر این ۲۰ ستون در حوض روبهروی محوطه میافتد تبدیل به ۴۰ ستون میشوند.
اینجا پارک مورد علاقهی من در اصفهان بود که در آنجا کتاب میخواندم.


(عکس از ویکیپدیاست چون خودم فراموش کرده بودم که از اینجا عکس بگیرم)
آزاردهندهترین نکتهی رستورانهای اصفهان این بود که حتی شبها که هوا سرد بود هم درها را باز میگذاشتند. من هم طبق معمول لباس کافی نپوشیده بودم و در حال یخزدن بودم.
بهترین بخش رستورانها هم غذایشان بود.

بامزهترین چیز در مورد رستورانهای اصفهان هم تقلید از رستورانهای غربی، با نام هایی مثل مش دونالد و مرغ سرخشدهیبزرگ GFC بود که با چهرهی کلنل سندرز و پیتزا کلاه و لوگوهای خلاقانهی خودشان تکمیلش کرده بودند.

یادم نمیآید این عکسها را از کجا گرفته بودم. آنقدر که به مسجدهای مختلف رفته بودم وقتی که وارد بازار شدم تحملم را از دست دادم و همه را باهم قاطی کردم. (این را هم در نظر بگیرید که بعد از اصفهان به شیراز رفتم و آنجا هم کلی مسجد مختلف دیدم).
شاید یکی از خوانندههای اصفهانی این وبلاگ بتواند اسم این مکانها را به من بگوید.

چون در آن زمان هنوز وکیل بودم، مجبور بودم هر روز دنبال یک کافه ی اینترنتدار بگردم تا ایمیلها و خلاصه پروندههایم را بفرستم.
ایرانیها به این کافهها میگویند کافینت که اتفاقاً خیلی هم زیاد هستند و بیشتر جوانهایی که در حال چت کردن در یاهو مسنجر هستند یا کسانی که میخواهند زبان خارجه یاد بگیرند به آنجا میروند.
یک بار به کافینتی رفتم که همهی مشتریهایش زنهای جوان بودند. فکر کردم وارد یک کلاس درس یا کافینت مخصوص بانوان شدم و میخواستم عذرخواهی کنم که ناگهان دیدم همهشان می خواهند از جایشان بلند شوند و جایشان را به من بدهند.
کاملاً مشخص بود که بقیه به کسانی که من پیششان نشسته بودم حسادت میکردند و کل زمانی که من آنجا بودم حواسشان پرت بود. راستش من هم حواسم پرت شده بود. همهشان میخواستند با من انگلیسی تمرین کنند، بنابراین شروع کردیم به صحبت کردن در مورد سفرم، دانشگاه و بقیهی زبان های خارجهای که بلد بودیم.
من فقط به شهرهای بزرگ ایران سفر کردم، بنابراین نمیتوان این را به کل کشور تعمیم داد، ولی اینطور به نظر میرسید که کسی مشکلی در انگلیسی صحبت کردن ندارد.
حتی بعضیها این پیشنهاد را دادند که به زبان فرانسوی یا ایتالیایی یا اسپانیایی صحبت کنیم. مثل اینکه آلمانی آنقدرها در ایران معروف نبود. عربی چی؟ “اووف، من از عربی متنفرم! مجبور بودم تو مدرسه یاد بگیرم، ولی الان هیچی یادم نمیآد”.
این چیزی بود که معمولاً در جواب این سوال میشنیدم. احتمالاً توهینآمیزترین اشتباهی که یک مسافر میتواند مرتکب شود این است که عربها و ایرانیها را باهم یکی بداند. خوشبختانه من همیشه قبل از سفرهایم در مورد آن کشور مطالعه میکنم و این را به شما هم توصیه میکنم.
با این حال در هیچ کتابی نوشته نشده بود که فین کردن در مکان های عمومی در ایران بسیار بیادبانه تلقی میشود.
هرکسی هم که من را بشناسد میداند که من موقع فین کردن مثل یک فیل سر و صدا میکنم. وقتی در ایران این کار را کردم مردم طوری من را نگاه میکردند کردند که انگار وسط خیابان قضای حاجت کرده بودم.
از وقتی فهمیدم مشکل از کجاست همیشه برای اینکار به کوچههای فرعی میرفتم.
کنار زایندهرود یک مجسمهی بسیار بزرگ از زنی بود که به افسانههای برادران گریم شباهت داشت.
خیلی جالب است که بخش بزرگی از فرهنگ اروپا هم زنان را با روسری به تصویر میکشد و این امر باعث هماهنگی صنعت بازاریابی جمهوری اسلامی و اروپا میشود.

پل سنتی سیوسه پل که به منطقهی ارمنینشین اصفهان ختم میشود.
سطح آب زایندهرود بسیار کم است. وقتی علتش را پرسیدم فهمیدم که بخش زیادی از آب این رود برای کشاورزی استفاده میشود.
بر خلاف بسیاری از رودخانهها که هر چه جلوتر میروند عریضتر میشوند، رودخانهی زاینده رود مدام باریک و باریکتر میشود تا در دریچهی گاوخونی محو میشود.
با غروب آفتاب جوانهای بیشتری آنجا دور هم جمع میشوند. مشخص بود که آنجا مکانیست که مجردها یا زوج های ازدواجنکرده دور هم جمع میشوند.

باید اشاره کنم که ۳ میلیون افغانی در ایران زندگی میکنند که بیشترشان پناهندههای جنگ افغانستان هستند.
این را دفعهی بعدی که خواستید بگویید کشور ثروتمندتان توانایی پذیرش ۵۰۰۰ پناهنده را ندارد به خاطر بیاورید. وقتی در این مورد با ایرانی ها حرف میزدم فهمیدم که برای بیشترشان پذیرش پناهنده امری عادی محسوب میشود.
شاید دلیل این موضوع این باشد که ایرانیها در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ به مدت ۸ سال درگیر جنگ بودند و در مقایسه با آمریکاییها و اروپاییهای نازپرورده درک بهتری از شرایط پناهندهها دارند.

از سمت دیگر، صنعت ساختمانسازی ایران از استخدام کارگران افغانی که حقوق کمتری میگیرند نفع زیادی میبرد.
بیشتر بخوانید: پل خواجو کی ساخته شده؟ تمام اسرار و عجایب پل شاهی اصفهان
کلیسای وانک که یکی از کلیساهای مسیحی اصفهان است در جنوب زایندهرود واقع شده. با اینکه خودم خداناباور هستم ولی دلم میخواست کریسمس در ایران را ببینم. اما از آنجایی که کلیسا برای آمریکاییهاست، هنوز جشن کریسمس آغاز نشده بود و باید تا ۶ ژانویه صبر میکردم.
چند تا کنیسهی فعال هم در اصفهان وجود دارد. این هم یکی دیگر از نکات غافلگیر کنندهای بود که در ایران با آن مواجه شدم.
اما مثل همه جای خاورمیانه و احتمالاً همهجای دنیا در ایران هم ضد یهودی وجود دارد و این دقیقاً زمانی مشخص شد که مردم میفهمیدند من آلمانی هستم. انگار فکر میکنند که تمام آلمانیها نازی اند.
غروب وقتی داشتم به هتل برمیگشتم، مسئول پذیرش جلویم را گرفت و پرسید “شما آلمانی هستید، درسته؟” من گفتم بله چون عادی بود که به عنوان یک خارجی جلب توجه کنم.
در طول دو هفتهای که در ایران بودم، فقط به دوتا خارجی غیر خاورمیانهای برخورد کردم و آنها هم یک زوج بریتانیایی بودند که در امارات متحدهی عربی کار میکردند. با لبخند گفت “صبر کنین، یه چیزی براتون دارم”. داشتم فکر میکردم چه چیزی میخواهد نشانم دهد و گفتم شاید میخواهد وسایل بوندسلیگا یا عکسهایی از زمانی که خانوادهاش به نویشوانشتین سفر کرده بودند را نشانم دهد. از دفترش برگشت و با افتخار یک کپی از کتاب les Protocoles des Sages de Sion را به من داد.
با فرانسوی کمی که بلد بودم فوراً فهمیدم که این یک کتاب نه چندان معروف ضدیهودیست. کتاب را با ناراحتی به او پس دادم و به زبان عبری گفتم “شبتون بخیر”. به این امید که حداقل زبانی که به آن صحبت کردم را تشخیص دهد.
در سفر بعدی ام به ایران بود که فهمیدم بعضی از ایرانیها خودشان و آلمانی ها و بعضاً نروژیها را جزئی از نژاد برتر آریایی میدانند. در واقع اسم ایران از کلمهی باستانی آریان میآید که به معنی ایرانی است. اما اینکه همهی آنها از نژاد برتر آریایی باشند واقعاً داستان بامزه و خنده داریست که باید در یک مقالهی دیگر به آن بپردازیم.
بعضی از منارهها آنقدر بلند بودند که عجیب نیست امروزه موذنها به جای اینکه ۵بار در روز از آن بالا بروند و اذان بگویند نوار و سیدی پخش میکنند.

نمیدانم روی ستون کناریام چی نوشته شده بود. این نتیجهی سفر کردن بدون دانستن زبان آن کشور است. راستش اول کمی تلاش کردم که فارسی یاد بگیرم اما نتوانستم از حرف اول الفبا فراتر بروم. انگار هر کدام از حروف بسته به اینکه در اول یا وسط یا انتهای کلمه قرار بگیرند تلفظ متفاوتی داشتند.
ترجیح میدهم بروم تاجیکستان و فارسی را از نسخههای سیریلیک آن یاد بگیرم.

وقتی برای رفتن به فرودگاه سوار تاکسی شدم راننده پولخرد نداشت. هزینهی تاکسی ۵۰۰۰۰ ریال بود. من گفتم ‘”الان فوراً به ترمینال میرم و یه نوشابهی زمزم میخرم تا پولم خرد شه. کیفم رو هم اینجا میذارم تا شما مطمئن باشن که برمیگردم” راننده که در مسیر آهنگ گروه راک زیرزمینی خودش را گذاشت بود قبول نمیکرد و گفت ” نه نه وسایلت رو بردار و برو و اگه قبل از پروازت وقت داشتی بیا و پولم رو بده، من همینجا منتظر میمونم.”
ساعت ۵ و نیم صبح بود و فرودگاه چندان شلوغ نبود بنابراین توانستم خودم را برسانم. یک ربع بعد برگشتم به تاکسی و راننده را بیدار کردم. او اصلاً نگران اینکه من غریبه بودم و میتوانستم بدون اینکه پولش را بدهم از شهر بروم، نبود.
وقتی میبینی در جایی مردم اینقدر به غریبهها اعتماد دارند میفهمی که آنجا جای امنیست.
به شیراز پرواز کردم، که باید بگویم خیلی با تهران و اصفهان متفاوت بود.
این مطلب ترجمهای بود از این نوشته
* برگردان فارسی این مقاله تنها به منظور آگاهیرسانی از نظرات توریستهای خارجی ایران منتشر شده و نظرات بیان شده در آن الزاماً بازتاب دیدگاه مجله گردشگری پینورست نیست.