ایمان توی قسمت آخر سفرشان به شمال غرق در طبیعت شده و آنقدر طبیعت ییلاق گرسماسر برایش قشنگ است که یادش رفته برایمان بگوید کجا آمده و قرار است کدام کلبه بومگردی رامسر را نشانمان بدهد. از آنجایی که این زوج همدیگر را کامل میکنند سروناز یاد ایمان میاندازد که غیر از حالت عرفانی که گرفته برایمان اطلاعات سفر را هم بگوید.
ایمان برایمان می گوید که محل این اقامتگاه روی قله کوه است و دیگر خبری از کوهپایه و …نیست. این جا نوک قله کوهی زیبا در ییلاق گرسماسر رامسر است.
سروناز و ایمان سعی میکنند دل از طبیعت و اسب های زیبایی که در قله کوه بودند بکنند و بروند سمت اقامتگاهشان و همین جا معلوم می شود که بله ایمان یک گیمر قدیمی است و با دیدن یک منبع آب به قول خودش یاد بازی igi میافتد و حدس میزند که گیمرهای قدیمی از این فضا خوششان بیاید.
گاهی توی زندگی یک چیزهایی میخواهند تو را ناراحت کنند و همان لحظه سروکله یک چیز دیگر پیدا میشود تا حرص خوردن ما را کاهش دهد. مثل ایمان قصه ما که دارد از پوست تخمههایی که در طبیعت میبیند حرص میخورد و البته حق هم دارد و همین لحظه ابرها را از توی دوربین فیلمبرداریش پشت سرش میبیند و لبخند جای تمام حرص خورنش را میگیرد و میگوید: «نگاه کنید اینجا ابرها آمدن زیر پای ما» و چشمانش برق میزند.
ایمان وقتی حرص خوردنش و بعدش هم لذتش از طبیعت تمام میشود میرود سراغ غذای ظهرشان و میگوید: «مرینیت این غذا با سروناز بوده و کباب کردنش با من، بریم ببینیم حاصل این همکاری و روی هم گذاشتن مهارتها چی میشه.»
کاملا مشخص است که ایمان چهقدر در این ویدئو عرفانی شده و همه چیز را فلسفی نگاه میکند. شاید چون آخرین قصه از شمالبازیشان است، شاید. خودتان ببینید:
وقتی غذا حاضر میشود سروناز به ما تراس اقامتگاه را نشان میدهد و میگوید: «میخواستیم غذا رو توی تراس بخوریم اما سرده و غذاها یک دو سه یخ میکنه.» من مطمئنم شما هم بعد از دیدن تراس این بومگردی میگویید نه حتما توی تراس غذایتان را بخورید حیف است، مگر میشود دل از این تراس کند؟ اما انگار واقعا مسافرهای ما سردشان بوده.

ایمان و سرناز و عضو سوم خانوادهشان یعنی دوربین از پلههای کلبه بالا میروند و با کلبهگردی کل اقامتگاه را نشانمان میدهند. اینجا یک کلبه دو طبقه است و هر طبقهای که انتخاب کنید یک تراس با منظرهای زیبا به دره سرسبز برایتان دارد.
دورتادور کلبه پنجره است، حتی داخل اتاق خواب. پنجرههایی که بیرونش آنقدر سبز و زیباست که دل کندن از اقامتگاه را سخت میکند. ایمان میگوید: «اقیانوسی از ابر بیرون پنجرهها میبینید و از این اقیانوس براتون کلی فیلم هیجانانگیز گرفتیم که توی ویدئو میبینین.»

انتخاب این کلبه و طبیعتش برای سفر آخر برای مسافرهای ما هم خوب بود هم بد. خوب از این جهت که با بهترین خاطراتی که از سفر آخر به دست آوردند به خانه برمیگردند و با بهترین منظرهای که دیدند و بد از این جهت که دل کندن از سفر و برگشتن کار سختتری میشود.
اینجا ۲ ساعت تا رامسر فاصله داشت و ایمان از مسیر چنین میگوید که جایی از راه آسفالت و جایی هم خاکی میشود اما تقریبا مسیر راحتی دارد البته غیر از روزهای بارانی.
ایمان به ما یادآوری یکند که: «اگر خواستید توی روزهای بارانی اینجا بیایید حتما با صاحب ویلا هماهنگ کنید و از مسیر آگاه بشین.»
اینجا همیشه خنک است و یک ییلاق درست و حسابیست. وسایل سرمایشی اصلا توی کلبه وجود ندارد اما تا دلتان بخواهد وسایل گرمایشی داخل کلبه است و این منطقه پناه خوبی برای آدمهای گرمایی در فصل گرماست.
ایمان از امنیت منطقه هم برایمان میگوید. اینجا خیلی بکر و خلوت است و شاید اول نگران امنیت منطقه باشید اما ایمان میگوید: «اینجا یک منطقه روستایی و محلیه و نباید نگران باشین. این کلبه دوربین دار بسته هم دارد پس خیال شما را راحتتر میکند. حتی آدمها برای عکاسی خیلی به این جا رفت و آمد دارن. اینجا برای عکاسی و فیلمبرداری از ابرها و طبیعت هم فوقالعادهست.»
بیشتر بخوانید: جذاب ترین روستاهای ایران برای سفر ؛ سفر به دل ابرها و قلب صخرهها
قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش رسید! قصههای شمالبازی ما با کلبه بومگردی رامسر همینجا تمام میشود. اگر ۹ قسمت قصه ما ر تماشا کردید بهمان بگویید هوس رفتن به کدام شهر از شمال زیبا را کردید؟ دوست داشتید توی کدام یک از ویلاها یا کلبههای قصهمان اقامت داشته باشید؟ کدام سفر بوده که به خودشناسیتان کمک کرده و کدام سفر به تفریحتان؟ خوشحال می شویم تجربههایتان را زیر همین مطلب بخوانیم.
من یه نویسنده عاشق سفرم. اگه فرصت سفر پیش نیاد با نوشتههام سفر میکنم.