این سفرنامه پینورست بخشی از یک گزارش کاملتر است که برای خوانش کامل این گزارش میتوانید کتاب سفرنامهی بَهمِئی را با ترجمهی کاوه بیات از نشر نامک تهیه کنید.
ادوارد ویلیام چارلز نوئل (متولد ۱۸۸۶) یکی از جاسوسان انگلیس در زمان جنگ جهانی اول بود.
نوئل در ابتدای قرن بیستم یعنی سال ۱۹۰۹ و ۱۹۱۰دوبار با دوچرخه مسافت هند تا بریتانیا را رکاب زد (اولین نفری بود که این مسافت را با دوچرخه طی میکرد).
نوئل یکی از اعضای اولین تیم انگلیسی فاتح اورست بود و موفق به فتح بلندترین قلهی دنیا شد (در آن سفر همراه کوهنورد معروف بریتانیایی مالروی بود. مالروی چندی بعد از این موقع فتح اورست برای بار سوم مفقود شد. در سال ۱۹۹۹ جنازهی یخزدهی مالروی بعد از ۷۵ سال پیدا شد).
نوئل به عنوان مامور مخفی در ماموریتهای سری زیادی شرکت کرده بود. از جمله در ماموریت نجات ژنرال طرفدار تزار پیتر پولوفستوف (که او را از چنگ انقلابیهای روس نجات دادند و در تعقیب و گریز با ارتش سرخ از تفلیس و باکو عبورش دادند).
در ۱۹۱۵ به عنوان کنسول اهواز منصوب شد. سپس کنسول بریتانیا در کرمان و بلوچستان شد.
در در۱۹۱۹ وقتی حامل محمولهای متعلق به نیروی دانستر (از قوای متفقین مستقر در شمال ایران) بود، اسیر جنگلیها شد.
نوئل بارها عوامل آلمانی را در ایران شکست داد از جمله ویلهم واسموس که در نبردی از او شکست خورد و گریخت (همان آلمانیای که بعدها در کنار رئیسعلی دلواری با انگلیسیها جنگید).
آخرین جایی که اسم او را میشنویم در سرکوب «نهضت جنوب» در مناطق لرنشین جنوب در زمان جنگ جهانی دوم است که بعد از آن به ماموریتی ویژه در کردستان اعزام میشود.
از زندگی پر ماجرای نوئل یادداشت و خاطرهی چندانی باقی نمانده. تنها اسناد رسمی مکتوب او به عنوان مامور بریتانیا در دست ماست که خواندنش خالی از لطف نیست.
در ادامه بخش کوتاهی از گزارش نوئل از کهگیلویه و بختیاری را با هم مرور میکنیم. این یادداشت سفرنامه گونه، از چندجهت ممکن است برای شما جا باشد. اول این که طرز نگاه نوئل به عنوان یک جاسوس ردهبالای آموزشدیدهی بریتانیا و رفتار و گفتار سنجیدهاش حتماً جالب است. دوم بعضی از گزارشات دست اول از نحوهی زندگی اقوام ناحیهی زاگرس در آن دوران است. از نحوهی گذران زندگی تا خوشها و موسیقی و رقص.
چهارم اوت / ۱۵ شوال
در اواسط روز پاسخ حسینخان رسید؛ از من خواسته بود تا وقتی که بتواند به تعداد لازم افرادی را برای محافظت از من گردآوری کرده و در روستای بوالفارس پای ارتفاعات، مرا ملاقات کند، صبر کنم. مسیر مورد نظر راه را دور میکرد ولی راه مستقیم تا درهی پوتنگ از میان قلمرو تیرهی علاءالدینی بهمئی میگذشت که در حال حاضر نافرمانی میکردند. از آنجاییکه از تأخیر و درنگ در دالون خسته شده و میخواستم هر چه زودتر به ارتفاعات برسیم تصمیم گرفتم که شبانه و تنها از طریق منطقه علاءالدینی خود را به ممبی برسانم و کاروان همراه نیز بعداً از همان راه دورتر و مطمئنتر به من ملحق شود.
علم به اینکه در صورت توفیق در این سفر اعتبارم نزد لرها به مراتب بیشتر خواهد شد نیز در اتخاذ چنین تصمیمی موثر واقع شد. از نظر آنها فرنگی موجود بیدستوپایی است که موفقیت مادیاش صرفاً به دلیل زرنگی و حقهبازی اوست؛ ]خصوصیاتی که از آن[ به عنوان «پولتیک» یاد میشود؛ اصطلاحی که حتی در دورافتادهترین نقاط جنوب غرب ایران نیز رواج دارد.
هرچه که بتواند این برداشت را که وجه ممیزهی شهریهاست، زائل کند، ارزشمند است. البته محمودخان با این پیشنهاد مخالفت کرد ولی بعداً متقاعد شد که ملارستم نامی را که به «شیرینزبانی» شهرت داشت، به عنوان راهنما تعیین کند. به من اطمینان داده شد که اگر خدای ناکرده، با علاءالدین روبرو شویم، شاید که این قدرت بیان راهنما، ما را به سلامت از مخمصه خارج کند. حدود غروب در حالیکه آمادهی حرکت، با میزبان و دیگر رجال محل چای میخوردم، ناگهان یک نفر از سمت ده، دوان دوان آمد و خبر آورد که برای ملا رستم «صبر» آمد ( یک عطسهی تک که نشان خوبی برای حرکت تلقی نمیشود) محمودخوان که همینطور هم توی هم بود، صورت گرفتهتری به خود گرفت و من از این نگران که کل سفر به تعویق افتد، لهذا رو به میزبان کرده و گفتم: به راهنما بگو که دماغش را بخارد و «جخت» خواهد آمد. (جخت یا عطسهی متواتر نشانهی خوشیمنی تلقی میشود). این نکته موجب خندهی حضار شد و به ملارستم پیغام فرستادند که بدون معطلی حاضر شود. پس از غروب همراه با دو سوار و راهنمای مورد بحث عازم شدم.
بیشتر بخوانید: ناصرخسرو – سفرنامه مینوشت قبل از آنکه خیابان باشد
بدون جلب توجه چندان و به رغم پارس سگ از کنار چند بنکوی علاءالدین گذشتیم ولی بعداز حدود دو ساعت و نیم، صدایی از کنار رودخانه نهیب داد. در حالی که مذاکراتی جریان داشت به راه خود ادامه داده و داشتیم از اینکه به سلامت جستهایم ابراز خوشحالی میکردیم که ناگهان گروهی از افراد که حرکات غریبی میکردند، زیر نور ماه، از تپههای اطراف فرود آمدند. فریاد برآمد که «آهای، ملارستم، این فرنگیهای ملعونی که برای خراب کردن منطقهی ما آوردهای کیستند؟»

راهنما پاسخ داد: «فرنگیهایی نیست، افراد نِوِل ـتلفظ او از نوئل- هستند؛ و میدانید که نِوِل نه فرنگی است و نه تُرک؛ فقط نِوِل است که دوست همهی بهمئیهاست.» پس از رشته مذاکراتی طولانی بر همین روال، بالاخره اجازه دادند که ما به راه خود ادامه دهیم.
از آنجایی که بیم داشتیم که دیگر برخوردهای احتمالی در طول راه به این سادگی برطرف نشود، مسیر اصلی را ترک کرده از دامنهی کوهِ بنگشتان بالا کشیدیم. آتش اجاق بنکوها در حاشیهی رودخانه دیده میشد و هراز گاه قطعه سنگی از زیر پایمان در میرفت و صدای غلتیدنش در شیب کوه سگها را به پارس وا میداشت. با اینحال راه خود را بدون آن که دیده شویم ادامه داده و با طلوع آفتاب به بالای یک گردنهی گچی رسیدیم مشرف بر جلگهای جنگلی که قلعهی ممبی -۳۸۰۰ پا- وسط آن قرار داشت. ورود ناگهانی و غیرمنتظرهی ما باعث تعجب و شگفتی بسیار شد.
میزبان ما، حسینخان بهمئی، مردی است بلندقد و خوشقیافه با رفتاری صمیمی و دلپذیر. او به عنوان متمدنترین و بافرهنگترین روسای کهگیلویه شهرت دارد. وی سالها پیش سعی داشت که طوایف کهگیلویه را مانند بختیاری یا قشقایی به صورت یک ایل منسجم گرد آورد ولی با دشمنی سردار جنگ روبرو شد که در مقام ایلخانی بختیاری، کمر بر درهم شکستن اقتدار حسینخان بست. زود و خوردهای پراکنده چندماهی ادامه داشت و در بهار ۱۹۱۴، سردار جنگ بر قلعهی «لینان»، مقر زمستانی حسینخان دست یافت و آن را منهدم کرد. در این مقطع اعضای خاندان ایلخانی حسینخان را تحت حمایت گرفته و ضمن وساطت او را متقاعد کردند که به ییلاق برود. در این میان سردار جنگ موفق شد که بخش چشمگیری از عشایر ابواب جمعی حسینخان را از او جدا کند؛ از جمله علاءالدینیها که سرپرستی آنها را به محمد حسینخان، برادرزادهی حسینخان که در قلعهی اعلا زندگی میکند، واگذار ساخت. ملک کت (۲ مایلی شمال ممبی) نیز به محمد حسینخان واگذار شد. از آن مرحله به بعد حسینخان خیلی آفتابی نشد، ولی اینک که سردار ظفر به ایلخانیگری بختیاری مصوب شده، امیدوار است که موقعیت پیشین خود را از نو کسب کند.
قلعهی ممبی ساختمان دوطبقهی چهارگوشهای است با برج در هر گوشهاش. سنگ نتراشیده و ساروج مصالحی است که در ساختمان آن به کار رفته و یک توپ مدرن کوهستانی میتواند آن را منهدم کند. حیاط داخل قلعه که حدود ۳۰ یارد مساحت دارد، معمولاً پر از احشام و دواب است وکپرهایی که مسکن تودهی کثیر اطرافیان و خدمتکاران خان است، فقط آن را تنگ کرده است.
کودکانی که اکثراً برهنه هستند از این اطاق به آن اطاق میلولند و گروهی از زنان-پیر و جوان- از چشمهی پایین قلعه، با مشک آب میآورند و گروهی دیگر با هاونهای سنگین چوبی برنج میکوبند.
همچنان که به کار مشغولند با صدایی آرام و آهنگین دوبیتیهایی درباب جنگ مردانشان و یا کوهها و مراتع موطنشان زمزمه میکنند.
«چون چوْلِ پای دینار زلف دلبرم کنجه، گردنش مثل بلور، سینهاش باغ نارنجه.»

تنها عنصر ساکن این عرصهی آکنده از کار و زحمت و همهمه، مردانند. هر کجا که خان است، دور او نیز حلقهای از خویشان و اطرافیان، ریشسفیدان و رهگذرانی که برای یکی دو روز میهمان خانند، نشستهاند. گروهی از عشایر و ابوابجمع مسلح نیز با تکیه بر تفنگهای خود و پهلوانگونه، ردیف بعدی این صحنه را تشکیل میدهد.
از آنجایی که میبایست سه روز صبر کنم تا کاروان همراه برسد و کتاب و دفتری هم همراهم نبود، جز آنکه از هر سرگمی موجود که قلعه و ساکنانش فراهم میکردند، استقبال کنم، چارهی دیگری نداشتم.
روز ساعت هفت صبح با نزول اجلال خان و اطرافیانش به اطاقی کوچک آغاز میشود که حوضی آکنده از آبی راکد و متعفن تقریباً تمامی کف آن را به خود اختصاص داده است. جا فقط به اندازهای است که یک عده به سختی دور آن چمباتمه زده و بشینند. آب حوض کاربرد گستردهای دارد؛ از آب کشیدن استکانها گرفته تا شستن دهان بعد از نهار، تعویض آب قلیان و غیره. بعد نوبت موسیقی است که عبارت است یک تنبک و سازِ سهتاری موسوم به «کمانچه». عشایری که عرضی دارند دم در جمع شده و مترصد فرصت مناسبی مینشینند که با فروکش صدای موسیقی خواستهی خود را بیان کنند. چای و قلیان گذر زمان را تا فرارسیدن نهار تسهیل میکنند. بعداز ظهر به خواب اختصاص دارد، ولی تا پنج بعداز ظهر با دیگر همگی حاضر میشوند که مراسم صبح را از نو ، و شاید هم به انضمام اندکی رقص به جا آورند.
بیشتر بخوانید: سفرنامه یک آمریکایی: داخل شاهچراغ را ببینید، انگار بمب الماس در آن منفجر شده
مردان در صفی، بازو به بازوی هم همراه با صدای طبل و نوای الت شیپورمانندی موسوم به ساز که صدای یکنواختی که بیشباهت به نیانبان نیست تولید میکند، میرقصند. آنها به صورتی موزون و متناسب و هماهنگ با علائم مردی که دستمال بالای سر خورد دارد، میرقصند.
…
شب دوم اقامتم – وقتی روی بام قلعه خوابیده بودم – صبح زود که بلند شدم، یک نظر زن بسیار زیبایی را دیدمکه فکر میکنم یکی از زنان خان بود. صورتی استخوانی مانند چهرهی یهودیها داشت ولی از تمام معیارهای شرقی زیبایی برخوردار بود: صورتش مثل ماه بود، دیدگانش همانند چشمان غزال، ابروی کمانی و قدِ چون سرو.
اندکی بعد از رسیدن به ممبی در مورد ادامهی سفر با حسینخان مشورت کردم و تصمیم گرفتم طی نامهای از شکراللهخان بویراحمد بخواهم که افرادش را برای استقبال به قلعهی کلات بفرستد. قصد داشتم که به کمک علیمحمدخان طیبی بدانجا برسم. تا فرا رسیدن پاسخ این نامهها می بایست در ممبی منتظر میماندم.
فکر کنم نویسنده حساب بشم و چندتا کار دیگه. خیلی عشق سفرم و پینورست داره نویسندگیم رو به سفربازیم گره میزنه.